منبع : سایت ماگل نت
منبع : سایت ماگل نت
خبر اعلام نام کتاب تازه مجموعه هری پاتر مدتی همه را در بخش سر کار گذاشت. خانم جی کی رولينگ گفته که اسم کتاب را Harry Potter and the Deathly Hallows گذاشته است. يکی از همکاران ابتدا نام هری پاتر و اوليای مرگبار را پيشنهاد کرده بود. راستش اسم خوبی بود ولی يکی دو نفر از "اوليا" مفهوم والدين را برداشت کرده بودند و ضمنا تضادی که در واژه سازی انگليسی وجود داشت نيز در اين ترکيب کمرنگ شده بود و در نتيجه به دنبال واژه ديگری گشتيم. مثل همیشه، در چنین مواقعی همه سراغ علیزاده طوسی می روند تا با دانش و دقتی که دارد مشکل حل شود، که شد و او ترکیب "قدیسان مرگ" را پیشنهاد کرد.
حالا اگر حوصله تان سر نرفته و مایلید علت این انتخاب را هم بدانید، از زبانش بخوانید: در انگلیسی All Saints جشنی است برای بزرگداشت همه قدیسان و گاهی به جای آن All Hallows نیز به کار می رود، هر چند Hallow همیشه فعل است و به صورت اسم، با معنی "قدیس" به کار نمی رود. اینجا نویسنده با حذف All، از Hallows به جای قدیسان استفاده کرده تا با ترکیب Deathly تضاد آن بیشتر نمایان شود. ترجمه ی Deathly در فارسی "مرگبار" است، اما چون قدیس مفهوم "زندگی" را به ذهن متبادر می کند، جایگزین کردن آن با "مرگ" تضادی را که در ترکیب انگلیسی وجود دارد بهتر بیان می کند.
هری وقتی به هوش آمد دست وپایش را بسته دید کنار او دامبلدور هم همان وضع را داشت.جلوی آنها ولدمورت و چندین نفر از مرگخوارانش که هری از بین آنها فقط ویکتور کرام را میشناخت ایستاده بودند.وجود کرام در بین آنها کمی قابل حدس زد بود اما نفر دیگری که هری او را شناخت باعث شد که او با اینکه دست وپایش بسته بود چند سانتی متری از جایش بپرد.چو چانگ با لبخندی موذیانه که هری در سالهای گذشته از او ندیده بود پشت سر ولدمورت ایستاده بود.با توجه به خستگی دامبلدور و تعداد زیاد مرگ خوارها مشخص بود که دامبلدور از آنها شکست خورده است.
هری گفت:ویکتور،چو شما اینجا چکار میکنید؟
کرام داد زد:ساکت پاتر هیچ وقت قبل از لرد بزرگ حرف نزن.
چو گفت:آره پاتر پس چی فکر کردی اینا همش یه نقشه بود برای گیر انداختن تو البته...
ولدمورت با صدای سرد وتیزش به آرامی گفت:خفه شو چانگ!میخوام اینبار خودم حساب این پیرمرد رو قبل از اینکه بقیه برسن یکسره کنم و بعد از اون پاترو.
صدای جنگ در طبقه پایین کمتر شده بود. هری امیدوار بود کسی به کمکشان برسد.ولدمورت به سمت دامبلدور رفت.
_:تو پیرمرد احمق فکر کردی میذارم سر از کارهای من در بیاری.تو این چند سال خیلی من رو اذیت کردی.حالا هم مجازاتت مرگه با زجر وعذاب.ولی راهی هست که راحت بمیری،به من تعظیم کن!
دامبلدور با صدایی که از آن خستگی در عین حال آرامش میبارید برای اولین بار گفت:تام،تو از بچگی در مسیر بدی قدم برداشتی!
ولدمورت داد زد:تو حق نداری منو تام صدا کنی.
بعد مثل اینکه چیزی را به یاد می آورد گفت:حالا من جلوی چشمهای تو پاتر را میکشم.بازش کنید.
حالا نگاه دامبلدور پر از خشم و ترس آمیخته بود.وقتی هری را باز کردند ولدمورت گفت:پاتر باز هم تو مورد بخشش لرد ولدمورت قرار میگیری و میتونی با من دوئل کنی تا بمیری،ولی ایندفعه زیاد طولش نده چون من ارتباط اینجا رو با وزارتخونه قطع کردم و هیچکس به کمکت نمیاد. البته شاید کسی از اون احمق هایی که پایین هستند بیاد بالا که در اون صورت هم من میکشمش.
با گفتن این جمله ولدمورت و مرگ خوارانش خنده ای وحشیانه سر دادند.ولدمورت شروع کرد، همان تعظیمی که سه سال پیش هم قبل از دوئل از او دیده بود.هری تعظیم نکرد.ولی ولدمورت عکس العملی نشان نداد.مشخص بود که میخواهد هرچه زودتر هری را بکشد.اولین نفرین ولدمورت اواداکداورا بود.هری جا خالی داد.لحظه ای نگاهش با چشمان دامبلدور که سرشار از دلهره و اضطراب بود طلاقی کرد.ناگهان نیرویی را خود حس کرد.چوبش را به سمت ولدمورت گرفت و در ذهنش گفت:سکتو سمپرا.
حالا دیگر کاملا میتوانست بدون کلام طلسمی را به کار ببرد.
ولدمورت طلسم را منحرف کرد و گفت:اوه پاتر فقط همین چیزها رو بلدی.
ولی کاملا مشخص بود که از اینکه هری چنین طلسمی را بلد است جا خورده.هری خواست بار دیگر حمله کند که ناگهان همان کسی که در پایین با طلسم بنفشی آلکتو را زده بود در آستانه در دید.عجب قیافه آشنایی داشت. دماغی کشیده و مو و ریشی بلند البته نه به بلندی دامبلدور.
با صدایی که هری را یاد شخصی می انداخت ولی هری آن لحظه فرصتی برای فکر کردن به آن نداشت گفت:تام!چند وقت بود تو رو ندیده بودم.خیلی دوست داشتم باهات دوئل کنم ولی انگار خیلی ضعیف شدی که داری با یک نوجوان هفده ساله مبارزه میکنی.دوست داری با من هم کمی دست وپنجه نرم کنی؟
با گفتن این حرف تعظیمی به شیوه خود ولدمورت کرد و یک حرکت چوب دستی همه مرگ خواران را بیهوش کرد.هری داشت از تعجب شاخ در می آورد. چنین جسارت و قدرتی را فقط در دامبلدور سراغ داشت.اما او که بود که به ولدمورت تام میگفت و اینطور که به نظر میرسید قبلا او را شکست داده بود.
ولدمورت که انگار خاطرات بدی را به یاد می آورد گفت:اینبار نمیذارم منو شکست بدی.
و او هم تعظیمی کرد.هری از پیش آنها کنار رفت و دست و پای دامبلدور را که با طنابی نامرئی پیچیده شده بود باز کرد. برخلاف انتظار هری دامبلدور بلند شد و جنگی که میان آنها در گرفته بود را مثل یک فیلم سینمایی تماشا کرد.
هری گفت: پرفسور...
دمبلدور با خیالی راحت و لبخندی روی لب گفت:هری فقط تماشا کن!
جنگ بین آن دو فرد حدود ده دقیقه طول کشید. در این بین هری چیزهایی دید که تا بحال در دنیای جادوگری ندیده بود. نفرین هایی با رنگهای عجیب و مختلف.بعد از مدتی بالاخره ولدمورت که عرق از سر و رویش میریخت تسلیم شد.بعد نگاهی به هری و دامبلدور انداخت و گفت:باز هم شانس آوردید ولی دفعه بعد نمی تونید از چنگ من فرار کنید. و در لحظه ای غیب شد.
دامبلدور همه مرگ خوارها را با طنابی نامرئی بست. آن مرد با لبخندی به پهنای دهانش به سمت هری و دامبلدور رفت، با هری دست داد و رو به دامبلدور کرد و گفت:خوب بود آلبوس؟
دامبلدور نگاهی با تحسین به او انداخت و گفت: عالی بود.معلوم شد که همه چیز رو از من خیلی خوب یاد گرفتی.
بعد رو به هری کرد و گفت: هری این برادرم آبرفورثه.
هری کل آن روز را مشغول گذاشتن وسایلش در اتاق بود. روز بعد فقط چند تا از معلم ها را هم بر حسب اتفاق در راهروها دید. همه ظاهر بدی داشتند. هری میدانست که اینها بخاطر مرگ دامبلدور است و چند بار نزدیک بود به آنها بگوید دامبلدور زنده است.
بعد از نهار ناگهان مکگوناگال در اتاق هری را باز کرد و با ظاهری که از آن پریشانی و اضطراب تراوش میکرد گفت: هری زود باش سریع با پرفسور اسلاگهورن باید به گریمولد پلیس برویم مثل اینکه به آنجا حمله شده، من هم فقط به شما اعتماد کامل دارم.
هری که هل شده بود و بشقابش را روی زمین انداخته بود گفت: ولی با چی باید باید بریم؟
اسلاگهورن که داشت وارد میشد گفت: با اجاقت هری.و به گوشه ای که اجاق بود اشاره کرد.
چند ثانیه بعد همه با چوب های آماده در آشپزخانه گریمولد بودند.بیرون آشپزخانه غوغایی بود.هری ابتدا موقعیت را بررسی کرد. از اعضای محفل لوپین،تانکس،آقا وخانم ویزلی،دراکو مالفو،نارسیسا بلک و یک فرد ناشناس بود که خیلی برای هری آشنا بود.از مرگ خواران هم بلاتریکس،آمیکوس،آلکتو،گری بک و چهار نفر که هری آنها را نمی شناخت بودند.لوپین با گری بک،تانکس با آمیکوس،آقا و خانم ویزلی و مالفوی ها با چهار نفری که هری نمیشناخت و کسی که برای هری آشنا بود همزمان با بلاتریکس و آلکتو می جنگیدند.
یک طلسم آبی به دراکو وطلسم ارغوانی دیگری نیز به خانم ویزلی خورد و مکگوناگال و اسلاگهورن جای آنها را گرفتند.هری که تازه به خودش آمده بود یاد دامبلدور افتاد شاید ولدمورت سراغ او رفته بود.یک لحظه در دل هری آشوب شد،دامبلدور با آن حالی که داشت چطور میتوانست از خودش دفاع کند.
هری به سرعت از پله ها بالا رفت.قبل از آن آخرین نگاهش را به صحنه جنگ انداخت،آن فرد آشنا آلکتو را با طلسم عجیبی به رنگ بنفش تیره از پای درآورده بود.مکگوناگال هم یکی از آن چهار نفر غریبه را بیهوش کرده بود.صدایی از طبقه بالا نمی آمد.در اتاق دامبلدور باز بود.هری داخل شد.اطرافش را نگاه کرد. چندین جای اتاق آتش گرفته بود و آثار تخریب زیادی روی دیوار بود. معلوم بود نبرد سختی روی داده است. هری داد زد:پرفسور دامب... . ناگهان برقی در اتاق جهید و طلسم قرمزی از پشت به هری خورد.
هری آن شب را تقریبا تا صبح بیدار بود.شاید ذهنش ظرفیت اینهمه اطلاعات واتفاقات را نداشت.شاید هم از عذاب وجدان خوابش نمی برد.به کارهایی که به اسنیپ کرده بود فکر میکرد. اگر او زنده بود حتما از او عذر خواهی میکرد.حالا احتیاجی نبود انتقام دامبلدور را از ولدمورت بگیرد ولی در عوض باید انتقام اسنیپ را میگرفت. یاد فیلت ویک افتاد. چقدر به او اعتماد کرده بود... و خوابش برد.
هری بقیه تعطیلات را در گریمولد گذراند و با اینکه اخبار روزنامه پیام روز حاکی از مردن جادوگرهای زیادی از جمله خانواده دیگوری ها بود باز هم هری داشت از تابستانی در کنار دوستانش ودامبلدور لذت میبرد مخصوصا که در امتحان آپارات به راحتی قبول شده بود.ولی سه روز قبل از آغاز سال تحصیلی خبری شنید باعث شد لذت شکست دادن رون را درشطرنجی که بعد از شام بازی کرده بودند فراموش کند. قبل از خوابیدن دامبلدور به سمت هری آمد و گفت: هری امشب باید وسایلت ررو جمع کنی و فردا به هاگوارتز بری.چون معلمها دوروز زودتر باید در مدرسه حاضر باشند و همانطور که میدونی من نمیتونم از این خونه خارج بشم و مدیریت بر عهده پرفسور مکگوناگال است البته با نظارت مستقیم و مخفیانه من.
و قبل از اینکه هری اعتراضی بکند دامبلدور لبخندی زد و گفت: نه هری من نمی تونم این اتفاقات رو برای اسکریم جور شرح بدم. اون اصلا آدم منطقی نیست. و اینکه میتونم برای مدتی در این خونه بمونم؟
هری با اینکه ناراحت بود لبخندی زد و گفت: البته.
هری آن شب وسایلش را بست و فردا صبح با همه خداحافظی کرد. هنگام خداحافظی جینی بوسه ای روی لبهای هری گذاشت و وداع گرمی با او کرد.
هری طبق برنامه جلوی درهای هاگوارتز آپارات کرد.بعد از چند دقیقه هاگرید درها رو برای او باز کرد و او را به سختی به بقل گرفت.
_:سلام هری خیلی دلم برات تنگ شده بود کجا بودی پسر؟
بعد هری بهمراه هاگرید وارد قلعه شد. در آن هنگام بود که پرفسور مکگوناگال به استقبال او آمد.
_:سلام پرفسور پاتر.لطفا بیاید باید سریعتر اتاقتون رو بهتون نشون بدم از شما هم متشکرم پرفسور هاگرید.
هاگرید در حالی که میرفت داد زد:خداحافظ هری. بعدا میبینمت.
پرفسور مکگوناگال در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود:وای امان از دست این هاگرید یک بار نشد با لحن درستی صحبت کنه. اخلاقش کاملا مثل بچه هاست بخاطر همین بود که آلبوس نخواست اون چیزی بدونه...!
هری حرف مکگوناگال را قطع کرد:برای چی؟!
مکگوناگال که یک لحظه ایستاده بود و به هری نگاه کرده بود و دوباره راه افتاده بود گفت: خب بخاطر همین اخلاقش آلبوس فکر میکنه شاید از دهنش در بره.هری از تو هم میخوام جلوی بقیه معلم ها چیزی نگی حتما جریان فیلت ویک رو میدونی.
هری گفت: بله پرفسور.
مکگوناگال ادامه داد: و لطفا در امتیاز دادن حق رو رعایت کن و از تدریس چیزهایی که به درد بچه ها نمیخوره پرهیز کن. با معلم های دیگر هم همکاری کن.از این به بعد صبح ها نیم ساعت زودتر از دانش آموزان بیدار میشوی. کلاست هم در جای قبلی برگزار میشه.و همچنین با استفاده از آینه ای که در اتاقت هست میتونی با معلمهای دیگر ارتباط برقرار کنی. درس تغیر شکل هم امسال بر عهده منه.خب رسیدیم.
حالا آنها جایی بودند که قبلا کویرل،لاکهارت،لوپین،مودی،آمبریج و اسلاگهورن در آن بودند.
مکگوناگال گفت: خب هری هر چیزی که غیر قانونی نباشه رو میتونی در اتاقت بگذاری. بقیه معلم ها رو با پیشوند پرفسور صدا میکنی و دانش آموزان را با نام فامیلی.حالا اگر سوالی داری بپرس.
هری پرسید:پرفسور مکگوناگال پس پرفسور اسلاگهورن کجا میرن؟
مکگوناگال که دوباره لحن رسمی پیدا کرده بود گفت: ایشون به اتاق فیلت ویک میرن.و خداحافظ پرفسور پاتر.
هری ایستاده بود و منتظر بود تا از خواب بیدار شود. دیگران هم وضعی بهتر از او نداشتند.بعد از چند لحظه هری متوجه وضعیت دامبلدور شد. صورت او شادابی گذشته را نداشت و زیر چشمانش گود رفته بود روی صورتش جای چند زخم کوچک بود و دستش دوباره سیاه شده بود. اما همچنان سعی میکرد لبخند بزند.
خوشحالی هری وصف ناپذیر بود او دوباره میتوانست با دامبلدور دنبال جاودانه سازها بگردد. بعد از یک لحظه فریاد شادی همه به هوا رفت.و هری قبل از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد در بقل دامبلدور بود.دامبلدور با صدایی که انگار در این چند روز شکسته شده بود گفت: هری دلم خیلی برات تنگ شده بود.
این اولین باری نبود که هری اشکهای دامبلدور را میدید. بعد از چند لحظه هری از آغوش گرم و آرامش بخش و پدرانه دامبلدور جدا شد. وقتی به بقیه نگاه کرد دید که همه سرها به سمت او برگشته و همه او را مانند یتیمی نگاه میکنند که پدرش را دوباره یافته.لوپین این سکوت را شکست و پرسید:پرفسور ما دیدیم که شما مردید!
دامبلدور لبخندی زد و گفت: نه ریموس شما ندیدید هری دید!در ضمن خودت چی فکر میکنی؟ دامبلدور وقتی جوابی نشنید گفت: بذارید تعریف کنم البته بعضی چیزها باید بین من وهری باشه (وبا این حرف نگاهی به هری انداخت):
یک روز فکری به سرم زد و از سوروس خواستم تا معجون همه کاره ای برای خودم و خودش بسازه تا قیافه هامون رو عوض کنیم. بعد سوروس با هری به جایی رفت البته با ظاهر من و من با ظاهر سوروس در هاگوارتز ماندم. وقتی حمله شد. من پایین آمدم و با رضایت سوروس و هماهنگی قبلی اونو کشتم!(در اینجا صدای دامبلدور گرفت و چیزی نمانده بود گریه کند) سوروس کمک بزرگی به من کرد.
دامبلدور که حالا به خودش آمده بود گفت: بعد من با دراکو پیش ولدمورت رفتیم من برای مدتی نزدیکترین فرد به اون بودم و بعد کاری که میخواستم کردم ولی ولد مورت فهمید و من با اون درگیر شدم. اون شب هم با دراکو و مادرش اومدیم اینجا.و حالا از شما میخوام که این موضوع بین خودمون بمونه چون اگه وزارت خونه بفهمه من از نفرین مرگ استفاده کردم جام تو آزکابانه.خب حالا لطفا بنشینید.
بعد همه جایی که قبلا بودند نشستند و دامبلدور با اشاره به هری گفت که پیش اون برود.وقتی هری به دامبلدور رسید دامبلدور شروع کرد:هری میخوام وقتی همه خوابیدن بیای پیش پیش من.
هری پرسید:پرفسور میتونم دوستام رو هم بیارم؟
دامبلدور گفت: البته هری.
درکل شب زیبایی بود هری بقیه شب را با رون و هرمیون مشغول صحبت در مورد جاودانه سازها بود.سرانجام شب پایان گرفت و میهمانان به خانه خودشان بازگشتند. اینبار بچه ها وقتی خانم ویزلی گفت که باید بخوابند نه تنها ناراحت نشدند بلکه خوشحال هم شدند.(دامبلدور کمی قبل از اینکه آنها بخوابند چشمکی به آنها زد و به اتاقش رفته بود)
با بسته شدن در توسط خانم ویزلی هری و رون از جایشان بلند شدند. قرار بود تا وقتی که از خواب بودن همه مطمئن نشده بودند حرکت نکنند. وقتی هری و رون از اتاق بیرون رفتند هرمیون و جینی را در پاگرد بالا یافتند.جینی که کمی بد خلق شده بود گفت: کجا بودید تا حالا؟خیلی وقته همه خوابیدن.
وقتی به اتاق دامبلدور رسیدند رون در زد.صدای دامبلدور آمد:بفرمایئد تو.
اتاق خیلی کثیف و تاریک بود. هری تا حالا آنجا را ندیده بود. احتمالا اینجا جایی بوده که سیریوس باک بیک را نگه میداشته.
دامبلدور بدون مقدمه گفت: بشینید تا همه چیز رو براتون تعریف کنم.
آنجا چهار صندلی از قبل برای آنها آماده بود.
دامبلدور گفت: خب هری با این چیزهایی که امروز فهمیدی فکر کنم سوال های زیادی داشته باشی.
هری گفت: بله پرفسور اول اینکه این کارها در کل چه سودی به شما رساند؟ منظور کشتن پرفسور اسنیپ بود و کارهای دیگه.
واینکه وقتی از مدرسه رفتید پیش ولدمورت چه اتفاقی افتاد؟ شما چه کاری کردید؟
دامبلدور در حالی که با نگرانی به هری نگاه میکرد گفت: هری فکر میکردم تا حالا فهمیده باشی. خب من وقتی با دراکو رفتم به مقر مرگخوارها آپارات کردیم. ولدمورت آنجا بود وخیلی هم خوشحال بود. و از اینجا من فهمیدم که خبر مرگ من به اون رسیده. پس یک جاسوس در مدرسه بود. کمی که فکر کردم فهمیدم تنها کسی که در جنگ حضور نداشت پرفسور فیلت ویک بود. و تنها اون میتونست یک جاسوس باشه.
هرمیون و رون با هم گفتند: پرفسور فیلت ویک؟!
دامبلدور ادامه داد: بله. وبعد از چند روز فهمیدم که گردنبند هافلپاف توی گودریک هالو هست. همچنین تونستم در روز آخر قبل از اینکه ولدمورت قصدمو بفهمه ناجینی رو نابود کنم که همونطور که حدس میزدم یک جاودانه ساز بود.ولی هنوز از جام اسلیترین و جاودانه ساز آخر چیزی نمیدونم.
رون پرسید: ولی پرفسور چرا سراغ گردنبند نرفتید؟
دامبلدور با آرامش خاصی گفت: من وقت کافی نداشتم درضمن مالفوی ها با من بودند.
هرمیون پرسید:برای همین دستتان سیاه شده؟
دامبلدور گفت: بله و نابود کردن اونها رو هم از پرفسور اسنیپ یاد گرفتم.
هری گفت: ولی اونجایی که من با پرفسور اسنیپ رفتیم جاودانه سازی نبود.فقط یک برگ بود که با خودم اوردمش.
دامبلدور گفت :عالیه هری حالا لطفا اونو بده به من.
چند دقیقه ای میشد که دامبلدور به نامه خیره شده بود در آخر گفت: هنوز حدسی نمیتونم بزنم که این کار چه کسی بوده. ولی یک چیزی هست که باید بهت بگم.
هر چهار نفر آنها که امیدوار شده بودند به دامبلدور خیره شدند.
_: هری حتما میدونی که پرفسور اسنیپ مرده و پرفسور فیلت ویک در آزکابانه.راستش من برای تدریس خیلی پیرم. البته برای درس طلسمها شخصی رو در نظر دارم.و از تو میخوام که امسال درس دفاع دربرابر جادوهای سیاه رو تدریس کنی.
فصل دوم : بازگشت به گریمولد
چند ثانیه بعد هری کنار مالفوی جلوی در شماره ده گریمولد پلیس بودند.مالفوی در زد.کسی که در را باز کرد خانم ویزلی بود که با دیدن هری همان ظاهر همیشگی را به خود گرفت و گفت:سلام هری.چطوری؟
هری که هنوز در شک بود فقط سر تکان داد. که باعث شد خانم ویزلی با حالتی که اصلا به او نمی آمد به مالفوی نگاهی بیاندازد وبگوید: مالفوی زود بگو ببینم باهاش چیکار کردی فقط اگه یه مو از سرش...
مالفوی وسط حرف خانم ویزلی پرید و گفت: زیاد تند نرو! من فقط کاری که دستور داشتم کردم.
ناگهان صدایی آشنا به گوش رسید: دیگه نبینم با ما درم اینطوری صحبت کنی ها!
رون و جینی و هرمیون دم در آشپزخانه در حال نگاه کردن به مالفوی بودند. مالفوی ترجیح داد چیزی نگه واز پله ها بالا رفت. هری میخواست بگه از خونه من برو بیرون که چیزی را دید که در جایش سنگ کوب کرد. نارسیسا بلک مادر مالفوی بالای پله ها بود و داشت پایین می آمد. وقتی به پایین پله ها رسید به سمت خانم ویزلی رفت و گفت: مالی عزیز اینقدر سخت نگیر دراکو پسر خوبیه!
خانم ویزلی که از قیافه اش مشخص بود دوست ندارد با کسی اینقدر سریع گرم بشود با او به آشپز خانه رفت. وقتی آنها رفتند هری تازه متوجه نکاه گرم جینی شد و با یک لبخند جوابش را داد.برای یک لحظه همه جا ساکت شده بود و بعد هرمیون گفت: خوب بهتره بریم تو اتاق و صحبت کنیم.
هری با سر موافقت کرد و همه با هم طبقه بالا رفتند. آخرین نفر رون بود که در را پشت سرش بست.هری قبل از همه گفت: اول به من بگید انجا چه خبره؟
رون گفت: اینجا تا دلت بخواهد خبر هست!
هری گفت: منظورم مالفویه.
جینی گفت: به ما هم چیزی نگفتن فقط گفتن که مالفوی و مادرش با ما هستن.
هری گفت:یعنی چی؟ مثلا اینجا خونه منه!
هرمیون گفت: من مطمئن نیستم ولی فکر کنم یه خبری هست.
رون گفت: آره. اون روز هم مامان گفت براتون یه سورپرایز داریم.
هری خواست بازم سوال بپرسه که صدای زنگ در اومد. ولی بر خلاف انتظار هری صدای خانم بلک در نیامد.صدای لوپین و تانکس از پایین میامد.هری پرسید: چرا مادر سیریوس سرو صدا نمیکنه؟
جینی گفت: نمی دونم بعد اینکه اون مرده اومد تونستن برش دارن.
هری گفت: اون مرده دیگه کیه؟
رون گفت: معلوم نیست یه شب سر و صدای زیادی شنیدیم ولی وقتی خواستیم بیایم بیرون دیدیم درها بسته شده مامان هم داشت گریه میکرد.
هرمیون گفت: آره از اون روز همه رفتار عجیبی دارن. در اتاق بالا هم بستن.مالفوی هم اون شب اومد.
جینی گفت:آره دیشب صدای پای یه نفرو شنیدم که از اون اتاق بیرون میومد.
هری که هیچی سر در نمی آورد گفت: عجیبه... واقعا عجیبه.
کمی بعد صدای بیل و فلور وبعد مکگوناگال و مودی و کینگزلی آمده بودند.تقریبا تمام اعضای محفل آمده بودند.بعد خانم ویزلی در اتاق را باز کرد و گفت: بچه ها بیاین پایین وقتشه.
وقتی خانم ویزلی رفت رون گفت:وقت چیه؟!
وقتی رسیدند پایین تمام اعضای اصلی محفل اونجا بودند. آقای ویزلی هم داشت با چارلی حرف میزد. بعد با صدای خانم ویزلی انگار یادش آمده باشد چه کار باید بکند سرش را به سمت بقیه برگرداند وشرو ع کرد به حرف زدن: خوب من مالی به دستور یک نفر شما رو امروز اینجا جمع کردیم تا یک خبر مهم رو به شما بدیم.
فرد که با جرج گوشه ای نشسته بود پرسید:اون یک نفر کیه؟
خانم ویزلی گفت:مسأله درست همینجاست ولی قبلش باید بدونید که این خبر به دلایل مهمی که ما هم ازشون بی خبریم نباید به بیرون از اینجا درز کنه.پس...
_: مالی اینقدر طولش نده خودم اومدم.
تانکس و فلور و رون همراه با چند نفر دیگر از تعجب روی زمین افتادند.هری دستش را به دیوار گرفت باور نمیکرد. تنها کسانی که تعجب چندانی نکرده بودند خانم و آقای ویزلی بودند.
درست رو به روی هری چشمان آبی رنگی که متعلق به دامبلدور بودند به هری زل زده بودند.
فصل اول : خروج از پریوت درایو
چند روز از خروج هری از هاگوارتز می گذشت. ولی هری نمی توانست آن صحنه را فراموش کند. سوروس...لطفا...سوروس.اواداکداورا... . هری واقعا نمیدانست چه اتفاقی افتاده از پشت روی تختش افتاده بود. به سقفی پر از تار عنکبوت خیره شده بود.صدای دادهای بلند دادلی و عمو ورنون از طبقهی پایین میامد. اما هیچ چیز نمی توانست مزاحم افکار هری هری بشود.
هری فقط به یک چیز فکر میکرد: انتقام. انتقام از اسنیپ. کسی که پدرش را در دوران مدرسه زجز می داد وبعد پیش گویی را برای ولدمورت شرح داده بود و پدر و مادرش را به کام مرگ فرستاده بود.سپس با تأخیری که در خبر دادن به محفل کرده بود کرده بود باعث شده بود پدر خوانده اش که جای پدرش را گرفته بود بمیرد. وحالا یکی از نزدیکتری افراد را به هری کشته بود. دامبلدور بزرگترین جادوگری که هری میشناخت.کسی که از همه بیشتر بر گردن اسنیپ حق داشت توسط خود اسنیپ کشته شد. هری یک لحظه از جایش بلند شد.صدای دادلی و عمو ورنون قطع شده بود گویا به توافق رسیده بودند. اما حالا در سر هری آشوبی بود. چه سکوت عجیبی. حتی صدای دستمال خاله پتونیا که انگار قصد داشت با آن دیوار را سوراخ کند قطع شده بود. سکوت و احترام گذاشتن به دیگران عجیب ترین چیز در خانه دورسلی ها بود.
به آرامی در را باز کرد. از پله ها پایین رفت.خاله پتونیا و دادلی و عمو ورنون در گوشه ای از خانه بیهوش افتاده بودند. هری با سرعت بهسمت آنها دوید. ولی قبل از این که به آنها برسد. جهش برق قرمزی را در اتاق احساس کرد. به سرعت برگشت و از تعجب فریاد زد ولی قبل از اینکه فریادش را تمام کند طلسم قرمز به او خورده بود و روی زمین افتاد. نمی توانست حرکت کند.نمیدانست برای چی تعجب کرد. برای اینکه ناگهان آن طلسم را دیده بود. یا اینکه دراکو مالفوی داشت به سرعت به سمتش می آمد!
خیلی عجیب بود ولی نه از نگاه شرورش خبری بود نه از لبخند بی معنی که همیشه همراهش بود. آرام به سمت هری آمد و گفت: سلام پاتر منو یادت میاد؟ فکر نکنم ذهن ضعیفت اینقدرتوانایی داشته باشه.
هری اگر میتوانست حتما اونو با دستای خودش میکشت.حالا مالفوی بالای سر هری رسیده بود آرام چوبش را در آورد و به سمت هری گرفت.دیگر کاری از دست کسی بر نمی آمد.
اما بر خلاف فکر هری مالفوی اونو آزاد کرد.هری خیلی آرام بلند شد. مثل اینکه یک رویأ بود.
مالفوی گفت: زود باش قبل از اینکه مأمورای وزارت خونه بیان سراغ اینا(با چوبش به دورسلی ها اشاره میکرد) وسایلت رو جمع کن بریم.
هری که گیج شده بود پرسید:کجا؟
مالفوی که انگار کمی عصبی بود گفت: محفل ققنوس.
هری که حالا کاملا بلند شده بود با تردید و کمی هم خشم به مالفوی نگاه میکرد.
مالفوی گفت:اگه میخواستم بکشمت حالا زنده نبودی حالا هم زود باش. من حوصله ندارم همه چیزو تو محفل می فهمی.
ده دقیقه بعد هری حاضر شده بود. نمیدانست چرا ولی حسی بهش میگفت که به مالفوی اعتماد کند.
هری گفت: چطوری میریم؟
مالفوی جواب داد: آپارات میکنیم.
هری گفت: ولی من که امتحان ندادم.
مالفوی که به سمت در میرفت گفت: پس چطوری پارسال دامبلدور رو آوردی به هاگزمید؟
هری که با تعجب در جایش خشک شده بود پرسید: ولی تو از کجا میدانی؟
مالفوی در را باز کرد و گفت: جواب هایت را در محفل میگیری.
فصل دوم : تولد هرمیون
هري به خوبي مي دانست كه روز تولد هرميون در حال نزديك شدنست و هرميون قرار نيست به خانه اش برود . اما هيچ كس درباره ي آن صحبت نمي كرد به علاوه وقت نكرده بود از رون بپرسد براي همين در يك وقت مناسب كه رون را تنها گير آورد . او را به اتاق برد و گفت : خانم ويزلي طرحي براي تولد هرميون نداره؟
- فكر كردم خبر داري ما مي خوايم سوپرايزش كنيم . همه چيز آماده است من يه هديه ي سري براش گرفتم . تو چي مي خواي بگيري هر چي مي خواي به مامان بگو بگيره .
- باشه ، ممنون .
هري خيلي كنجكاو شده بود كه اون هديه ي سري چي مي تونه باشه اما چيزي از رون نپرسيد . هري به فكر هديه ي خود افتاد كه چه چيزي براي هرميون مناسب است . بعد به ياد كلاه هاي محافظ افتاد كه توي مغازهي فرد و جرج ديده بود . بنابراين تصميم گرفت اونو براي هرميون بخره .
همه چيز براي تولد هرميون آماده شده بود . هديه ي هري هم آماده شده بود . صبح همه از خواب زود بلند شدند سالن پناهگاه از هميشه زيباتر بود اين اولين جشن تولد هرميون در پناهگاه بود .
هرميون تازه از خواب بيدار شده بود . او آنقدر باهوش بود كه بداند براي او جشن ترتيب داده اند اما هيچ وقت انتظار غير منتظره بودنش را نداشت . حتي در اين مدت فكر كرده بود كه شايد همه تولدش را فراموش كرده اند .
رون و هري و پرسي آماد باش منتظر هرميون بودند . وقتي هرميون وارد سالن پناهگاه شده فرياد هاي تولدت مبارك بلند شد . هرميون خوشحال شد و از همه تشكر كرد و هديه ها روي گرفت و كيك شكلاتي را بريد و شروع به باز كردن هديه ها كرد . رون از او خواست تا مال او را آخر باز كند . هرميون اول مال هري را باز كرد و از آن كلاه خيلي خوشش آمد و با ديدن آن گفت : در نبرد هاي بعدي به درد مي خوره . فرد و جرج نتوانسته بودند بيايند در عوض هديه هايشان را خانم ويزلي آورده بود . خانم ويزلي يك پاتيل قشنگ خريده بود . فرد و جرج هم از آن وسايل عجيب مغازه يشان را فرستاده بودند كه كسي جرئت نكرد بازشان كند .پرسي هم يكي از كتاب هاي سال بعد رو خريده بود .
حالا نوبت هديه ي رون بود همه هيجان زده بودند و دور هرميون جمع شدند تا ببينند رون چه هديه اي براي هرميون خريده است . حتي خانم ويزلي هم از اين هديه سري خبر نداشت . تا هرميون خواست هديه را باز كند سه جغد با يكي بسته ي بزرگ از پنجره ي باز وارد شدند . لبخند روي لبان رون خشك شد . احساس خوبي نسبت به اون بسته نداشت . هرميون با سرعت به سمت جغد ها رفت و بسته را از پاهايشان باز كرد . جغدها سريع از پنجره پر زدند و رفتند . هرميون كارت روي آن را باز كرد و بلند خواند :
هرميون عزيز
تولدت مبارك ... اين هديه ي نا قابل از طرفه منه .
دوستدار تو ويكتور كرام
هرميون با خوشحالي به سرغ بسته رفت و با سرعت هر چه تمام تر آن را باز كرد . در بسته بسته ي ديگري بود و همين طور در آن بسته ي ديگري و .... . تا اينكه به بسته ي آخر كه به اندازه ي يك كتاب بود رسيدند . هرميون آن را باز كرد و در آن همان گردنبندي را يافت كه سال پيش به بهانه ي مالفوي قيمت آن را پرسيده بود . 1500 گاليون قيمتش بود .
هرميون حيرت زده و بي اختيار گفت : هي .... رون ببين چه گردنبنديه .... همون كه سال پيش.... .
هرميون به سمت جايي كه رون بود برگشت ، اما رون آنجا نبود او در حين باز كردن بسته از آنجا رفته بود . هرميون نگاهي به هري انداخت كه غمگين روي كاناپه نشسته بود و به پاهايش نگاه مي كرد . خانم مالي هم خود را با جمع كردن كاغذ هاي كادوي جادويي مشغول كرده بود . و در همين هي زير لب چيزي مي گفت . پرسي نيز به در سالن نگاه مي كرد . هرميون كه گويا متوجه شده بود چه خراب كاري اي كرده و باعث ناراحتي رون شده به سراغ هديه ي رون رفت . هديه ي رون جادوي بيخيالي اي بود كه هرميون دوست داشت يكي از آنها را داشته باشد . گردنبند و جادوي بيخيالي را در هر دو دستش گرفت و به آن ها نگاه كرد . انگار مي خواست ببيند كدام يك را امتحان كند اما موضوع وسيع تر از اين بود . هري به خوبي مي توانست رون و همين طور هرميون را درك كند . هرميون داشت با درونش كلنجار مي رفت تا از بين ويكتور و رون يكي را انتخاب كند . سرانجام گردنبند را به گوشه اي انداخت و با تمام سرعت به اتاق رون رفت .هري كه شك داشت آن دو با هم آشتي كنند گوش هاي گسترش پذيري را كه رون به او داده بود را به دنبال هرميون فرستاد و خودش هم به جاي از سالن رفت كه از ديد خانم ويزلي و پرسي دور باشد .. هرميون به اتاق هري رفت . اما هيچ كس آنجا نبود و تنها چيزي كه هرميون را آنجا نگه داشته بود صداي ناله و غرغر بود . هرميون گفت : رون معذرت مي خوام . لطفا شنل هري رو بردار ميدونم كه اينجايي .
- تنهام بذار .
- گفتم كه معذرت مي خوام .
- آره ....من چه اهميتي مي تونم داشته باشم ؟ .... من به پسر دست پا چلفتي به درد نخورم .
- رون !
- تنهام بذار ... برو پيش ويكي جونت .... اون هميشه بهترين چيزا رو برات مي خره .
- رون بس كن .
- خوب آره من كه يه پسر مو قرمزم كه به درد هيچ كاري نمي خورم .
هري تازه متوجه شده بود كه چقدر دل رون پر است كه چنين حرف مي زند و از خودش به خاطر اينكه ناراحتي دوستش را متوجه نشده بود متنفر شد .
- رون خوب تقصير خودتم بود .... تو هيچ وقت ... هيچ وقت منو دعوت نكردي ..... لطفا شنلو بردار .
هري صداي افتادن شنل را روي زمين شنيد .
- آهان حالا بهتر شد .
هري ديگر نمي خواست فضولي كند براي همين گوش گسترش پذير را جمع كرد و از اينكه با هم كنار آمده بودند خيالش راحت شد . رفت به خانم ويزلي كمك كرد تا آن همه جعبه را جمع كند . بعد خانم ويزلي به همراه سه بشقاب كيك رو به هري كرد و گفت : هري آنها صحبتشان حالاحالاها طول مي كشد ، منم نمي خوام وارد خلوتشان شوم تو بيا اينا رو براشون ببر و خودتم بردار بخور .
هري آنها را گرفت و با خود به طرف اتاق برد وقتي مي خواست وارد اتاق شود در زد و بعد وارد شد . ههرميون و رون روي تخت نشسته بودند و به زمين نگاه مي كردند . هرميون همان طور كه به زمين نگاه مي كرد گفت : به هر حال ازت معذرت مي خوام .
و بعد بشقاب رو از هری و گرفت و از او تشكر كرد .
- منم معذرت مي خوام .
و او هم بشقابش را گرفت . هردو سعي مي كردند نگاهشان با هري تلاقي نكنه . هري گفت : اگه مي خواين تنها باشين من مي تونم برم .
با هم گفتند: نه ... !
هردو تعجب كردند و بعد هر سه خنديدند .
